وقتی خدا مسیر را میچیند: داستان موفقیت ابراهیم
'شکست، آغاز یک پیروزی بزرگ است.' این جمله، شاید بهترین توصیف برای داستان زندگی ابراهیم باشد؛ دانشآموزی که با وجود شکست در کنکور سال اول، با ارادهای پولادین و توکلی عمیق به خدا، توانست به هدف خود برسد. داستان ابراهیم، روایتی است از تلاش، صبر، پشتکار و مهمتر از همه، ایمان به خود و خدا. او به ما میآموزد که حتی در سختترین شرایط، با حفظ آرامش و امیدواری میتوان به موفقیت رسید.
در این یادداشت، ابراهیم ماجرای پر فراز و نشیب خود را از شکست در کنکور تا پذیرش در رشتهی دلخواهش روایت میکند. با خواندن این داستان، انگیزهای مضاعف برای رسیدن به اهداف خود پیدا خواهید کرد.
«بسم الله الرحمن الرحیم »
وقتی از دومین سال کنکورم از جهت اینکه به رشته مورد علاقه ام نرسیده ام شکست خوردم هیچ وقت فکر شرایط الآنم را نمیکردم ،برای اینکه اون سال تمام تلاشم را کرده بودم علاوه بر خودم و خانواده ام که امید داشتم در آن رشته قبول شم رویا هایم نیز برای اون رشته تداعی میشد،
از یک رشته دولتی قبول شدم خیلیا گفتند نرو خوب نیست آینده نداری (شاید هم راست میگفتند اما مطابق با روان اون زمان من نبود) خیلیا بخصوص خانوادم میگفتند توکل به خدا برو بخون...
با کلی فکر از معافیت خدمت سربازی و نداشتن روحیه دوباره کنکور دادن رفتم به دانشگاه ،،
در آن جو خودم را غریبه میشمردم.انگار اون مکان برای من نیست خودم بودم خدا دلم میخواست از همه جا دور باشم و از یک طرف هم باید میدونستم سازگار باشم ...
و هر چه روز ها میگذشت شدت تابش نور خدا برای من بیشتر میشد و مسیرم فرصت ها برای من مستقیم قرار میگرفتند که راه برو و برس شاید ۳ماه که رفتم و موندم اون دانشگاه برای امتحان صبر و مجادله ی مستقل بودنم بوده نمیدانم ،،،
هرچقدر هم اون رشته میخوندم باز دلم میخواست برای هدفم بجنگم .بخونم .اما نمیخواستم خانواده ام با شنیدن این موضوع ناراحت بشوند که آرامش ندارم ..
یک شب در یادداشت گوشی ام نوشتم که الان هم موجوده (خدایا میخوام دوباره امتحان کنم کمکم میکنی؟)
وقتی که خبر شنیدم میتونم ترمیم معدل کنم و.. انجام بدم رفتم شهرستان و کتاب های کنکورم را آوردم مادرم فهمید ولی گفت هرچی صلاحه و چیزی به کسی نمیگم
ساعت ۵صبح با صدای اذان پا میشدم و بعد نماز تا ساعت ۷/۳۰ مطالعه داشتم
۸تا ۱۱کلاس دانشگاه میرفتم بعد خوردن ناهار دوباره در کیفم کتاب های سنگین میدویدم به کتابخونه برای خوندن .. هم کلاسی هایم هم اتاقی هایم با نیش و کنایه میگفتند (نمیشه و نمیتونی با این شرایط)
ولی من تو دلم میگفتم خدا میدونه و من خودمو میزارم و میرسم ..
یک ماه دوماه در آن شرایط پیش رفتم
افرادی که در کتابخونه برای دانشگاه میخواندند من ساعت ۱۱ برمیگشتم خوابگاه و تا آن زمان میخوندم
بعد تصمیم گرفتم این دانشگاه را با مشورت خانواده مرخصی بگیرم و بزارم کنار تا تمام مسیرم برای هدفم باشه
بجنگم برای هدفم بعد مرخصی گرفتم و اومدن تمام خودمو گذاشتم هیچ فامیلی نفهمید فقط خانواده که برای کنکور میخونم .
صبح تا شب .میخوندم و آزمون میزدم چون پارسال با تمام وجود جنگیده و شکست خورده بودم و تجربه داشتم باید چطور پیش ببرم .بلاخره خدا کمکم میکرد و با اون عهد بسته بودم که خدایا تو فقط برای من قدرت ادامه دادن بده من تمام خودمو میزارم .
بعد کنکور نهایی رسید فشار بیشتر شد ساعت ۴صبح میخوابیدم ۸ به امتحان میرفتم ... حتی مادرم میگفت دیگ ول کن نشد به درک چشات کور میشه .ولی تونستم اون یک ماه یک سر بجنگم و از خوابم بزنم بعد نهایی داشتم برای مصاحبه که اولین قدم هدفم دعوت شده بودم که تقدیر خداوند بود .آماده میشدم در تمام آن مدت خدا در کنارم بود اغراق نیست موفقیتم را مدیون خدا هستم چون اگر من یک درجه هم از رشته دانشگاهی خودم بالاتر قبول شده بودم هیچ وقت فکر نمیکردم برای هدفم دوباره بجنگم .کنار اینکه صبر کردن و اجتماعی بودن را آموختم خدا رسیدن به هدفم را نیز در راهم قرار داد و همه چیز با خوانش من و با هدایت خدا پیش میرفت وقتی این متن را مینویسم بدن درد آن زمان را یک لحظه حس کردم اما رسیدم بعد کلی ماه و جنگیدن
به رشته و اولویت اولم با رتبه اول دبیری ادبیات فارسی فرهنگیان قبول شدم و خدا را شاکرم
تنها جمله ای که میخوام به کنکوریا بگم اینه خدا مسیر را چیده
اینکه پشت موندی میخواد صبرتو بسنجه و پخته تر بشی تا به شغل دلخواهت وارد بشی
تو فقط ادامه بده و توکل کن به خدا جز او کسی نمیتونه دلمون رو آرام کنه
با نماز باهاش گفتگو کن و آرامش درونی پیدا کن و درس بخون
موفق باشید❤️❤️
تشکر فراوان از آقای ابراهیم بابت این یادداشت قشنگ شون. برای ایشون آرزوی موفقیت می کنیم :)
دسته بندی: یادداشت ها