وقتی زندگی تو را به چالش میکشد: داستان بازگشت آلا به رویاها
زندگی گاهی آنقدر پیچیده میشود که گویی تمام دنیا علیه ما توطئه کرده است. اما برخی افراد با وجود تمام سختیها، همچنان به امید و تلاش ادامه میدهند. داستان آلا، داستانی است از تلاش بیوقفه، ارادهای پولادین و پیروزی بر چالشهای زندگی. او به ما نشان میدهد که حتی در سختترین شرایط هم میتوان به رویاها دست یافت. خانوم آلا از اعضای پرتلاش گروه ماست که توانست در کنکور امسال در رشته ی پزشکی دانشگاه قم پذیرفته شود.
در ادامه داستان مسیر پر فراز و نشیب خانوم آلا را می توانید مطالعه کنید.
با سلام
داستان زندگی من یه مقدار متفاوت از بقیه اس
من اولین کنکورم رو سال ۸۷ دادم،خاطره خوبی ندارم چون با بدترین اتفاق زندگیم همراه شد
از نظر بقیه من میتونستم رتبه خوبی بشم،اما نمیدونم چرا خودم خیلی دلشوره داشتم خیلی میخوندم خیلی زحمت کشیده بودم اما دلشوره داشتم خیلی زیاد
هیچوقت فراموش نمیکنم ۳۱تیر سال ۸۷ دقیقا یک هفته قبل از کنکورم اون اتفاق وحشتناک افتاد،مشغول خوندن زبان بودم اما به شدت دلشوره داشتم مدام به خودم دلداری میدادم که اینهمه خواب بد و دلشوره همش بخاطر کنکوره،سعی میکردم خودمو آروم کنم
پدرم خونه نبود رفته بود خونه دوستش،منو پدرم خیلی صمیمی بودیم البته خداروشکر با مادرمم رابطه خوبی دارم
تلفن خونه زنگ زد،جواب دادم عموم بود گفت مامان بزرگ خوبه؟ گفتم آره چرا گریه میکنی؟
چند دقیقه بعد یکی محکم در خونه رو کوبید،دلم آشوب بود کلی نذر کرده بودم اما انگار ...
به بدترین شکل ممکن خبر فوت پدرم به منو مادرم و خواهرم و برادر کوچیکم داده شد😔
زندگیم همون روزا عوض شد همه چی عوض شد ...
مجبورم کردن کنکور بدم اما اصلا تمرکز نداشتم گریه میکردم و به سوالا جواب میدادم،با رتبه ۱۸۷۸ منطقه سه و بدترین انتخاب رشته هوشبری قبول شدم
از نظر همه فامیل این خیلی خوب بود اما از نظر خودم که داشتم برای آروزهام گریه میکردم کمتر از خبر مرگ پدرم نبود،برا منی که قرار بود تک رقمی بشم این یعنی اوج شکستن
دوسال اول دانشگاه فقط گریه میکردم چون همه چی رو با هم از دست داده بودم،پدرم، آرزوهام و بدتر از همه خوابگاهی شدنم بود که دیگه مادرمم نبود که دلداریم بده
هیچ چیز شبیه رویاهام نبود ....
پارسال گفتن میخوان محدودیت سنی فرهنگیانو بردارن،خوشحال شدم چون رشته خودمو دوست نداشتم و هر بار منو یاد این مینداخت که چه اشتباهی کردم که واینسادم بجنگم که آرزوهامو چقدر زود رها کردم و براشون تلاشی نکردم و با اولین شکست کم آوردم
سال قبل تو سن ۳۳ سالگی با یه بچه کوچیک شروع کردم به خوندن ولی متاسفانه چون همه درسارو ترمیم نکردم با وجود تراز خوب کنکور تراز سوابق همه چی رو خراب کرد و بدتر از همه این بود که محدودیت سنی فرهنگیان برداشته نشد و من افسرده تر شدم
دیگه دوست نداشتم ادامه بدم میخواستم ول کنم و برگردم سرکارم،با خودم کنار بیام و سرنوشتم رو بپذیرم
اما ۲۶ مهر با اصرار همسرم شروع کردم به خوندن،انگار تراز کنکورم خیلی امیدوارش کرده بود ولی من اعتماد به نفسم به شدت پایین بود
تو این یکسالی که گذاشت بدون هیچ استراحتی جنگیدم،من مثل بقیه وقت نداشتم پس باید از هر لحظه ای استفاده میکردم و سعی میکردم با تمام تمرکز درس بخونم،اونقدر عوض شده بودم که خودمم خودمو نمیشناختم
صبح بدون خوردن صبحانه استارت میزدم چون وقتیکه بچم بیدار میشد دیگه نمیتونستم درس بخونم
دوسه روز قبل از امتحانا مهدی که نزدیک خونه بود بسته شد و اون روزایی که میتونستم برا نهایی بخونم دنبال مهد میگشتم،مهد پسرم ۲۰ دقیقه با خونه فاصله داشت تمام مسیر رو میدوییدم که زودتر برسم چون ۴ بار میرفتم و برمیگشتم و وقت زیادی میگرفت اما با خودم عهد بستم که اینبارو مثل بار قبل کم نیارم
با گروه رقابت درسی فک کنم آبان ماه آشنا شدم و همه چی عوض شد،بچه های گروه عالی بودن
راهنمایی میکردن،استاد معرفی میکردن و انگیزه میدادن
احساس تنهایی سال قبل دیگه باهام نبود و خیلی راحت تر درس میخوندم
آقای بحرینی،مائده دوست داشتنی و آیدای عزیزم که ادمین گروه بودن و از هیچ لطفی دریغ نمیکردن
بچه های گروه که همه هوامو داشتن و جو دوستانشون باعث شد منم انگیزه بگیرم و حتی دوستای خوبی هم پیدا کردم
علیرضا و آقای بحرینی همیشه هر سوالی که داشتیم رو جواب میدادن و این خیلی خوب بود،علیرضا هم سوالای درسیمون رو جواب میداد هم مثل یه مشاور راهنمایی میکرد
هر جا ناامید میشدم بچه های گروه مخصوصا زهرای مهربون و دوست داشتنی با حرفاشون بهم انگیزه میدادن و wall مهربون که همیشه کانالا و فیلمای درسی رو برام میفرستاد و از هیچ راهنمایی ای دریغ نمیکرد
برای همه بچه های گروه از خدا بهترینها رو میخوام و از همشون ممنونم
دوست دارم به همه بگم اعتماد به نفس داشته باشید انرژیهای منفی رو از خودتون دور کنید و برا آرزوهاتون کم نزارید مطمئن باشید خدا همه چی رو میبینه و زمانش که برسه به بهترین شکل آرزوتون برآورده میشه طوریکه خودتونم باورتون نشه
تو رو خدا با تمام توانتون بجنگید که مثل من شرمنده خودتون نباشید،یه اشتباه تو سال ۸۷ باعث شد تاوان بدی بدم
برا منی که بعد از حدودا ۱۴ سال برگشتم به عقب واقعا سخت بود و بیشتر از همه بچه های گروه اذیت شدم
به حرف دلتون بیشتر از حرف بقیه گوش کنید و برای خودتون زندگی کنید و از خودتون شخصیت محکمی بسازید
با امید بهترینها برای همه
ممنون از خانوم آلا بابت اینکه تجربیات شون رو با ما به اشتراک گذاشتن. برای ایشون، همسر محترم و کوچولوی دوست داشتنی شون آرزوی سلامتی و موفقیت داریم :)
دسته بندی: یادداشت ها